بندگان خدا از دو ویژگی خاص برخوردارند
1-شیطان بر آنان مسلط نمی شود
إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ
(سوره مبارکه اسراء آیه 65)
امّا(بدان)تو هرگز سلطه اى بربندگان من،نخواهى یافت (وآنها به دام تو گرفتار نمى شوند)!
2- هیچگاه از رحمت خدا مأیوس و ناامید نمی شوند.
قُلْ یا عِبَادِی الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ
(سوره مبارکه زمر آیه 53)
بگو: «ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید! از رحمت خداوند نومید نشوید
دخترم با تو سخن میگویم
گوش کن با تو سخن می گویم
زندگی در نگهم گلزاری است
و تو با قامت چون نیلوفر
شاخه ی پرگل این گلزاری
من در اندام تو یک خرمن گل می بینم
گل گیسو ، گل لبها ، گل لبخند ِ شباب
من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم
گل عفت ، گل صد رنگ امید
گل فردای سپید
میخرامی و ترا می نگرم
چشم تو آینه ی روشن دنیای من است
تو همان خُرد نهالی که چنین بالیدی
راست چون شاخه ی سرسبز و برومند شدی
همچو غنچه درختی همه لبخند شدی
دیده بگشای و در اندیشه ی گل چینان باش
همه گلچین ِ گل امروزند
همه هستی سوزند
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد
آنکه گردِ همه گلها به هوس می چرخد
بلبل عاشق نیست
بلکه گلچین ِ سیه کرداری است
که سراسیمه دَوَد در پی گلهای لطیف
تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادابی
به ره باد مرو
غافل از باغ مشو
ای گل صد پَر ِِ من
با تو در پرده سخن میگویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگیرد زگل مرده سُراغ !
دخترم با تو سخن میگویم
عشق دیدار تو برگردن من زنجیری است
و تو چون قطعه ی الماس درشتی کمیاب
گردن آویز بر این زنجیری
تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب
بر خود از رنج بپیچم همه روز
دیده ازخواب بپوشم همه شام
دخترم ، گوهر من ، تو که تک گوهر دنیای منی
دل به لبخند حرامی مسپار
دزد را دوست مخوان
چشم امید بر ابلیس مدار
دیوخویان پلیدی که سلیمان رویند
همه گوهر شکنند
دیو کی ارزش گوهر داند !
نه خردمند بُود
آنکه اهریمن را
از سر جهل سلیمان خواند
دخترم ، ای همه هستی من !
تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی
به ره باد مرو
تو گلی ، دسته گلی ، صد رنگی
پیش گلچین منشین
تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی
خویش را خوار مبین
ای سرا پا الماس
از حرامی به هراس
قیمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس
« حجة الاسلام وحیدی »
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسهی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه میگذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .