در مکه خاکستر و آتش بر سرش می ریختند، مسخره اش می کردند.. گفتند تو ساحری، مجنونی! سنگش می زدند. خون از سر و بدنش جاری می شد. راوی گفت باری رد خون زمین را گرفتم، به بیابان رسیدم. دیدم دست به دعا برداشته می فرماید: «خدایا! عذابشان نکن! نمی دانند.. آنها را بر من ببخش!»
در چکاچک شمشیرها، در احد.. دندانش شکست، روی مبارکش خونین شد؛ رزمنده ای آه دل کشید.. که چه می شود نفرینشان کنی سرورم؟ فرمود: انی لا ابعث لعانا! و لکن بعثت داعیا و رحمة، اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون
دق الباب می کردند.. پیرزن یهودی بود که تکه گوشتی هدیه آورده بود. ظرف را که گرفت، خبردار شد که مسموم است؛ رنگ پیرزن پرید. اعتراف کرد.. فرمود: بخشیدمت...
کار را به جایی رساندند که فرمود: هیچ پیغمبری به اندازه ی من آزار و اذیت نشد! ولی اما.. گل لبخند از روی مبارکش چیده نمی شد. هرگاه یکی از یاران خود را غمگین میدید با شوخی و مزاح او را شاد می کرد؛ می فرمود: خداوند دشمن کسی است که با روی گرفته و عبوس با برادرانش ملاقات کند.
زبانم قاصر است سرورم! زبانم قاصر است.. واژه ها حقیرند.. چه کنم؟!
مرا ببین که چون مجانین شده ام! گاه می خندم و گاه ناله و فریادم گوش فلک را کر می کند! زیر لب ذکر «طلع البدر علینا..» گرفته ام! به خود می گویم: آخر ماه که غروب ندارد.. دارد؟؟
صبرم که سر می آید لای قرآن را باز می کنم.. سوره ی حجر می خوانم! آخر حکایت دیوانه و سنگ حکایتی آشناست...
به نامت ذکر گرفته ام.. احمد، ابوالقاسم، نبی الرحمة، رسول الله.. محمد.. محمد.. محمد.. از
بردن نامت سیر نمی شوم! سید و سالار ما.. نور چشم ما.. کسی در سلام کردن
بر شما نمی توانست پیشی بگیرد! حال شما را چه شده که سلام ما را بی جواب
میگذارید... السلام علیک یا ضیاء عیوننا.. یا حبیب قلوبنا.. یا انیس
نفوسنا..
ما را جوابی ده که حجاب میان ما و شما نه خاک می تواند باشد.. نه تاریکی معاصی ما! مگر نه اینکه اگر نور باشد از تاریکی خبری نیست.
رسول
خدا.. ما مردمان مصیبت زده ی بیت احزان و محراب کوفه ایم! ما مصیبت زدگان
خنجر در پا و عربا عربا و من الاذن الی الاذن و آن کشته اشکهاییم! ما داغ چهارده ماه دیده ایم! سوگواران همه ی این هزار سال و روز و شبش بوده ایم! درد دل ما را پایانی نیست... آخر دبگر مفام دل ما مقام صبر نیست!
ما
داغ دوستان دیده ایم.. داغ هجران یاران دیده ایم.. ما سینه زنان محرم و
روزه گیران رمضان بوده ایم! ما معتکفان رجب و سوختگان نیمه شعبان بوده ایم!
آری رسول خدا، مژده تان می دهیم که صفر تمام شد لیکن سفر ما تمام نشد! این
راه بس پر پیچ و خم است سرورم.. صفر هم که سرآید.. جمادی الثانی می آید.
جان زهرا! باری ما را مژده ده که سفر ما نیز به خیر تمام شد!
مردمان طعنه مان زنند که شما جز آه و ناله کاری ندارید.. آری! حق می گویند.. صبت علینا مصائب.. لو انها صبت علی الایام صرن لیالیا...آری ای نور دیده! بگذار هزاران هزار از این ماه ها بیاید و برود، ما دیگر فریب زردی طلوع و سرخی غروب این دارالبلا را نمی خوریم.
بیت الاحزان برای ما از چادر ریحانه ات، شبی ساخته که ماهش شمایید و ستارگانش فرزندانت.. به خدای شب و روز قسم، آنقدر " انا انزلناه" می خوانیم تا دلمان به "مطلع فجر" روشن شود.
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد:
میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام
شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر میکرد.
کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن
جوانان همسرا یافت.
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت.
سه سال گذشت.
تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل
مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری را
زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی
یافت.
به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی
برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند:
دستیاران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط
بیتقوایی،
گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود،
چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزهای از شگفتی و
اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیدهام!»
داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»
- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک
گروه همسرایی آواز میخواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من
دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!!»
داستان واقعی “مردانگی”
http://www.RadsMs.com
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود .
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم
به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد .
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,
دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,
من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,
ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم …